نگاهم از نگاه تو جدا شد
دلم با درد دوری آشنا شد
تو بد گفتی ز من هر جا نشستی
دل بی چاره ی من را شکستی
کجا بد کردم آخر با دل تو
چرا گفتی شدم من مشکل تو
نه بد بودم نه سد کردم رهت را
به سوگ خود نشستم رفتنت را
دلم در سوگ هر خورشید پژمرد
تمام آرزو های دلم مرد
ز راه افتادم از تصویر فردا
تو گفتی بوده این هم کار دنیا
همین دنیا که با من بود و جنگید
طریق کشتنم را زود فهمید
تو را از من گرفت و این تنم مرد
هزاران ضربه ی کاری دلم خورد
شدم راهی و رفتم از خیالت
تنم زخمی ز تاثیر نگاهت
که سردی در نگاهت غوطه ور بود
دو چشم پاک تو غرق شرر بود
تو بد گفتی و بد رفتار کردی
تو از خوبی مرا بیزار کردی
گرفتی از وجودم بودنم را
تو خندان کردی آخر دشمنم را
تو پای پاک رفتن گر نبودی
چرا شعر پریدن را سرودی
چرا با قلب من پرواز کردی
تو بودن را ز من آغاز کردی
گناهت بیش از این بوده ولیکن
نمیخواهم بگویم بیش از این من
از این دوری و درد و مشکل تو
بگو هر آنچه می خواهد دل تو
تو خوبی و منم آن بد ترین مرد
بگو زین درد و این دنیا که این کرد . . .

