تبليغاتX
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا

نگاهم از نگاه تو جدا شد

دلم با درد دوری آشنا شد

تو بد گفتی ز من هر جا نشستی

دل بی چاره ی من را شکستی

کجا بد کردم آخر با دل تو

چرا گفتی شدم من مشکل تو

نه بد بودم نه سد کردم رهت را

به سوگ خود نشستم رفتنت را

دلم در سوگ هر خورشید پژمرد

تمام آرزو های دلم مرد

ز راه افتادم از تصویر فردا

تو گفتی بوده این هم کار دنیا

همین دنیا که با من بود و جنگید

طریق کشتنم را زود فهمید

تو را از من گرفت و این تنم مرد

هزاران ضربه ی کاری دلم خورد

شدم راهی و رفتم از خیالت

تنم زخمی ز تاثیر نگاهت

که سردی در نگاهت غوطه ور بود

دو چشم پاک تو غرق شرر بود

تو بد گفتی و بد رفتار کردی

تو از خوبی مرا بیزار کردی

گرفتی از وجودم بودنم را

تو خندان کردی آخر دشمنم را

تو پای پاک رفتن گر نبودی

چرا شعر پریدن را سرودی

چرا با قلب من پرواز کردی

تو بودن را ز من آغاز کردی

گناهت بیش از این بوده ولیکن

نمیخواهم بگویم بیش از این من

از این دوری و درد و مشکل تو

بگو هر آنچه می خواهد دل تو

تو خوبی و منم آن بد ترین مرد

بگو زین درد و این دنیا که این کرد . . .

 

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 17:15 |

در این کیفر بی دلیل و گناه

خدایا کجایی تو ای تکیه گاه

کجایی که عدلت به دادم رسد

فغانم به سختی به راهت رسد

کجایی ببینی که تنها شدم

اسیر غم و درد دنیا شدم

پر از لعن و نفرین و آهم هنوز

تو نوری من اما سیاهم هنوز

کجایی ببینی تو پایان من

غبار غم و اشک چشمان من

کجایی ببینی تو درد مرا

بگیری در این حال دست مرا

مدد کن مرا تا به پایان رسد

غم و درد من را و درمان رسد

به قلبم ببارد امید و قرار

خزانم سر آید فقط یک بهار

ببینم که دنیا پر از درد نیست

فضای دلم ساکت و سرد نیست

در این حال و روزم مرا هم ببین

به دادم برس ای خدایا همین . . .

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 0:57 |

و وقت رفتنت نبود ، هیچ جای دیگری

به جر خداحافظی و آن جمله های سرسری

گفتن هر چه باید و نگفتن هر چه که بود

دوباره قصه ی من و آنکه به فکر من نبود

برای رفتنت دلم ساکت و بی صدا شکست

رفتی و بی تو لحظه ام در پی غصه ها نشست

برای رفتنت کسی مثل من آواره نبود

وقت وداع تو کسی به فکر یک چاره نبود

تو رفتی و رفتن تو آغاز هر بهانه بود

به من نگو که رفتنت بازی این زمانه بود

به من نگو که بعد از این با دل خود صفا کنم

نگو که غصه ی تو را از دل خود جدا کنم

تو رفتی اما دل من به پای رفتن تو مرد

هرچه که از تو مانده بود به دست لحظه ها سپرد

تو رفتی اما گل من قسمت ما چنین نبود

سهم من از بودن تو چند خط نقطه چین نبود

نامه ی آخرت هنوز قصه ی ماتم من است

خدا نگهدار تو باد این حرف آخر من است

این حرف آخر من و هر چه که باید به تو گفت

آخر عمر لحظه ای که با وجود تو شکفت

آخر من برای تو و لحظه ی سخت سکوت

آخر قصه ی من و آنکه به فکر من نبود . . .

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:48 |

دل من با من گفت که تو بر می گردی

با من ساده شبی همسفر می گردی

دل من با من گفت که تو هم تنهایی

آخرش می آید ، که شبی باز آیی

دل من گفت که تو رنگ یک احساسی

هر چه که ویران شد تو خودت می سازی

دل من با من گفت که مرا بخشیدی

التماست کردم ، تو ولی خندیدی

خنده ات گرم نبود ، مردم از آن سردی

خالی از این واژه ، که تو بر میگردی

دل من گفت نگو ، دل او اینجا نیست

گر چه تنهاست ولی ، طالب تنهائیست

گفتم ای دل بس کن تو مرا سوزاندی

این همه عشق مرا تو خودت پوشاندی

اگر او عاشق بود که خودش می آید

دل او هم اینجاست ، چه کسی می داند

تو خودت می دانی ، من به تو پیوستم

دست خود را بگذار ، تا بگویی هستم . . .

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 2:38 |

شبم با نگاهت به رویا رسید

کسی بی کسی را به خوابم کشید

 

کسی آمد و عشق من را ربود

مرا بی کسی حاصلش مرگ بود

 

شبم بی نگاهت پر از درد شد

دودستم ز کمبود تو سرد شد

 

کسی با تو بود و من اما کسی

در این بی کسی ها و دلواپسی

 

که شاید به یادت من آیم شبی

تو هم مثل من غرق رویا شوی

 

ولی من کجا و شب ناز تو

پریدی و من محو پرواز تو

 

زمین پای من را ز رفتن برید

کسی بی کسی های من را ندید

 

تو رفتی و رفتن امانم نداد

زمان روی خوش را نشانم نداد

 

تو رفتی و یادت نرفت از سرم

پر از خاطرات تو شد دفترم

 

چه آهی چه سوگی چه دردی غمی

به جانم نشست و کجا مرحمی

 

به جز نام تو در دل من نشست

اگر چه دلم پای نامت شکست

 

ولیکن شبی غرق رویا شوم

به سنگ زمان می فشارم سرم

 

که شاید تو این غصه را کم کنی

به پیش من آیی و درکم کنی

 

که هرگز کسی جای تو جا نداشت

شب من بدون تو معنا نداشت

 

شبم با تو رنگی ز رویا گرفت

بیا که جدایی رمق را گرفت

 

من و تو هنوز عاشق بودنیم

کنار هم و با هم آسودنیم

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 10:22 |
من خسته از دویدنم

در حالی که تو هنوز راه رفتن را می آموزی . . .

 

تو از غصه چه میدانی عروس شهر شادیها

تو و آن قصر پا بر جا ٬ من و هر دم خرابیها

تو از غصه گریزانی من اما سخت درگیرم

تو شوق بودنی اما من از این غصه ها پیرم

تو ماندی پا به پای من که اکنون پایت آزردست

کنون تنهای تنهایم و شادی در دلم مردست

تو شادی کن به جای من ٬ من و تو مای دیروزیم

اگر چه پای شادی ها من و تو سخت می سوزیم

ولی تو غصه را بگذار به روی شانه های من

برای تو فقط خوبی ٬ بدی ها هم برای من

برای من تمام تو ٬ برای تو کسی دیگر

منم خاری که می روید ٬ کنار یک گل شبدر

گل من باز هم غصه ٬ دل ناز تو را پژمرد

ز من بگذر اگر اسمم ز اسم ناز تو خط خورد

تمام غصه های من ٬ غم دوری و تنهایی است

غم اینکه برای من ٬ کنار اسم تو جا نیست . . .

 

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:54 |
+ نوشته شده توسط احسان در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:25 |

جلای روح به تاوان تن رسیده به من

هنر به قیمت سوختن رسیده به من

من از سلاله ی رندان پاک بازم

صفاتم از پدران تن به تن رسیده به من

کسی که خون مرا خورد تخم چشمم بود

مصیبت همه عالم ز من رسیده به من 

به شوق نغمه ام از دل غبار غم بردار

که در کویر صفای چمن رسیده به من

میان گریه به ساز و سرور سر گرمم

حصال رودکی چنگ زن رسیده به من

اگر چه صورت گنجی گران به نامم بود

از این دفینه فقط کفن رسیده به من

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 19:3 |

باید از خویش گذر کرد تو این را گفتی

باید آسوده سفر کرد تو این را گفتی

من ندارم دگر امید به این راه ولی

گاه باید که خطر کرد تو این را گفتی

خطری نیست که بی عشق تو باشد اما

عشق در من چه اثر کرد تو این را گفتی

دلم از عشق تو لبریز شداست اما حیف

باید از عشق حذر کرد تو این را گفتی

شب ما شعر خوشی داشت ولیکن تقدیر

عزم یک روز دگر کرد تو این را گفتی

آن همه عشق و صفایی که میان ما بود

عمرت انگار هدر کرد تو این را گفتی

آن دو خطی که نوشتی و مرا عاشق کرد

سرم از راه به در کرد تو این را گفتی

عشق ما چون شب مهتاب شد و یک لحظه

خاطرت فکر سحر کرد تو این را گفتی

من که تنهایی خود را ز تو گفتم اما

لب تو صرف نظر کرد تو این را گفتی

بگذریم از همه ی آنچه که من می گفتم

باید از خویش گذر کرد تو این را گفتی

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 23:30 |

دلم می خواهد امشب را کمی آسوده تر باشم

برای ساقه های غم تن سرد تبر باشم

دلم می خواهد از شبها گریزان باشد این جانم

بسوزد از تن خورشید مسیر سرد چشمانم

دلم می خواهد آن دستی که چون دستان او باشد

نبیند کس نگاهم را مگر چشمان او باشد

دلم می خواهد از راهش خبر آید که می آید

دلم می خواهد اما او مرا دیگر نمی خواهد

نمی خواهد که چشمانم ببیند روی ماهش را

دلیلش را نمی گویم نمی شویم گناهش را

ولیکن خوب می دانم که قلبش دیگر اینجا نیست

چنان دور است از اینجا که شب مهمان فردا نیست

دلم می خواهد و دنیا به خواهش های این دل نیست

دلم می خواهد اما دل دگر حلال مشکل نیست

مرا آسودگی دور و رسیدن مثل یک رویاست

دلم می داند این را که جهان بازیچه ی دنیاست

اگر دنیا به این دل بود دلم میگفت بر گردی

گذشتن کار سختی بود و الحق تو هنر کردی

ولی من بی هنر ماندم گذشتن را رها کردم

من از آنسوی تنهایی برای تو دعا کردم

دعا کردم که یاد تو همیشه در سرم باشد

دو خط از نامه های تو کتاب و دفترم باشد

تو می دانی و حال خود من و حال دلم این است

دلم می خواست برگردی که دوری از تو سنگین است

دلم می خواست از امشب تو بشناسی صدایم را

تو خالی کن به جای من غروب لحظه هایم را  . . . .

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 18:23 |

قصه تمام شده بود

و این رویا ها بود که هنوز در من موج می خورد

رویای بودن با تو

تو این را نمیدانستی و مدتها بود به خواب عمیقی فرو رفته بودی

نه گل سرخی برایم آوردی نه حتی به حرمت آن گل سرخهایی که برایت آوردم

برای شنیدن قصه ام بیدار ماندی

دوست داشتن همیشه گفتن نیست

گاه سکوت است و گاه نگاه

این مشکل ما شد که دیگر هرگز هم را ندیدیم

قصه به پایان رسید و من هنوز به یاد تو

از رویا ها دلگیرم

کاش این همه سکوت را می شنیدی و یا . . .

بگذریم قصه تمام شد .

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 6:13 |

آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی

پاسی از شب که گذشت است چرا بیداری

آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای

دلت از غصه سیاه است چرا سوخته ای

تو که تصویر گر قصه ی فردا بودی

تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی

آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای

کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای

آخرین بار که بر مزرعه من باریدم

روی دستان تو من شاپرکی را دیدم

تو چرا خشک شدی او چرا تنها رفت

من که یک سال نبودم چه کسی از ما رفت

این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن

این منم آبی باران تو مرا باور کن

*******

باور از خویش ندارم که چنین می بارم

بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم

نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست

نه برای تب من فرصت بهبودی هست

آری آن شاپرک از مزرعه ی ما پر زد

بال خود را به شب آدمکی دیگر زد

آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود

دلش انگار به حال دل من سوخته بود

شاپرک رفت ، دلی مرد ، عزا بر پا شد

رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد

آری این بود تمام من و این بیداری

جان باران چه شده از چه پریشان حالی

برو که آدمکی منتظر باران است

او که با شاپرک قصه ی ما خندان است

من و این مزرعه هم باز خدایی داریم

در پس کوچه ی شب حال و هوای داریم . . .

 

---------------------------------------------

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 4:25 |

برو خوش باش که او بی کس تنها جان داد

تو نبودی و غمت را به شب و باران داد

نام تو بر لب او بود ، که تنها می رفت

برو خوش باش که او بی تو از اینجا می رفت

وقت رفتن نه فقط از غم تو ماتم داشت

غمش این بود که از عشق تو خیلی کم داشت

منتظر بود که شاید تو به یادش باشی

لحظه ای هم تو مگر چشم به راهش باشی

منتظر بود که شاید تو بگویی برگرد

ای دریغا که نگاهت به دل او بد کرد

برو خوش باش که او یاد تو را با خود برد

آن تنومند درخت از غم برگی پژمرد

برو خوش باش که او دیگر از اینجا پر زد

با غمت بال گرفت و به رهی دیگر زد

ولی آن لحظه ی آخر که خدا آنجا بود

کس نپرسید چرا رفت و چرا تنها بود ؟

لحظه ای گفت بگویید که من هم رفتم

عاشق و بی کس و تنها و پر از غم رفتم

کس بگوید به همانی که مرا عاشق کرد

او نه از بی کسی از غصه ی رفتن دق کرد

او فقط عاشق پرواز و پر از رفتن بود

از همان لحظه گناهش به تو دل بستن بود

هم بگویید که او رفت دگر خوش باشد

بی من و فکر من آسوده و سر خوش باشد

او که تنهایی خود را به من ارزانی داشت

هم بگویید که این قصه چه پایانی داشت

آخرش بار خودش را ز جهان هم برداشت

آنکه با عشق تو در عشق خدا هم سر داشت . . .

(( احسان ))

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 3:17 |

آی شما ها که دارید به زندگی می خندید

پنجره رو به روی دست گدا می بندید

آی شما ها که هر شب تو نور و جای گرمید

وقت لالا که می شه تو تشکای نرمید

نگاه کنید ببینید سرما داره می رسه

یه بچه ی فقیرهم باید بره مدرسه

باید بره ببینه یه روزی یه زمونی

تو سفره ی بابامون بوده یه لقمه نونی

باید بره بفهمه معنی ضرب و تقسیم

بفهمه یک روزی ما باید یه چیزی بگیم

با نداری بسازه یه جمله ی معنی دار

تو کتابا ببینه شکل درست انار

زندگی تو کتابه برای ما مردنه

برای ما گشنگی واسه اونا خوردنه

دارا ها میز اول ندارا میرن آخر

واسه اونا وقت دارن شما ها نقطه از سر

عادت کنید بچه ها زندگی تو کتاب نیست

سرما داره میرسه بچه ها وقت خواب نیست

یاد بگیرید بخونید هر چی دارید بنویسید

آرزوتون گم نشه یه روز بهش می رسید

دنیا تو دست شماست حتی اگه ندارید

اگه اونا پول دارن شما خدا رو دارید

از خدا گفتم چی شد دلم داره می لرزه

باور کنید بچه ها اشک شما می ارزه

می ارزه به زندگی ، می ارزه به یه دنیا

گوش کنید اون دور دورا بارون میاد بچه ها

بارون میاد یه روزی مثل تو نقاشی تون

آبی میشه رنگ شهر با مداد آبی تون

آی آدما بس کنید دلخوشی حدی داره

تا کی باید یه بچه با گریه سر بذاره . . .

 

(( آدمک آبی ))

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 3:55 |

چشم بگشا و ببین سردی این زندان را

غم این دوزخ تلخ و هنر شیطان را

آدمیت همه جا چوب حراجی خورد است

گوئیا حق دفاع است ز خود حیوان را

قاتل نفس شدیم و همه کس را کشتیم

ما به زانو بنشاندیم تن انسان را

نوری از روزن این پنجره هم پیدا نیست

تا نوازش مکند نوری اگر چشمان را

جرم خویش از همه ی اهل خطا پوشاندیم

تا ز هم یاد گرفتیم ره کتمان را

تا اشارت ز سر و عشوه ی چشمی دیدیم

دل و تن سست بلرزید و گرفت ایمان را

جنگ سختیست میان من این محبس سرد

تا فراموش کنم بانگ خوش قرآن را

نفسم سخت گرفتست و کسی اینجا نیست

یارب این جان بستان یا برسان درمان را

خواب غفلت همه ی اهل جهان را بردست

آی انسان تو ببین سختی این دوران را

زم حریریست ولی این تن من عریان است

چشم بگشا و ببین سردی این زندان را

(( آدمک آبی ))

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 4:1 |

عشق یعنی عرعر بی حد و حصر

عشق یعنی خواب خوب وقت عصر

عشق یعنی جای دشمن جای دوست

عشق یعنی خر شدن گاهی نکوست

عشق یعنی این همه جنگ و جدل

عشق یعنی خواندن یک خط غزل

عشق یعنی بانگ کور یک گراز

عشق یعنی صحبت از درد و نیاز

عشق یعنی کودکی یعنی خطا

عشق یعنی دشمنی یعنی بلا

عشق یعنی دست خود دامی بزرگ

عشق یعنی پای بره چشم گرگ

عشق یعنی روی قلبی یک ترک

عشق یعنی آخرش قعر و درک

عشق یعنی با همه تنها شدن

عشق یعنی سوژه ی دنیا شدن

عشق یعنی یک سلام و یک نگاه

عشق یعنی درد و حسرت سوگ و آه

عشق یعنی جلوه های پول و زر

عشق یعنی وقت شب تا به سحر

عشق یعنی لب به لذت دوختن

عشق یعنی از حماقت سوختن

عشق یعنی این اراجیف دراز

عشق یعنی تو فرودی او فراز

عشق یعنی گم شدن در بین راه

عشق یعنی بی کسی یعنی گناه

عشق یعنی بگذر از تفسیر ما

عشق یعنی یک غم بی انتها

 

(( آدمک آبی ))

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و ساعت 4:12 |

من اگر ما نشدم صحبتی از خویش نبود

ما شدن مرحم این زخم دل ریش نبود

بعد تو هیچ کسی با دل من یار نشد

هر که آمد دل من بعد تو هوشیار نشد

من اگر ما نشدم جای تو تنها بودم

تو نبودی ولی از عشق تو من ما بودم

من اگر ما نشدم خاطر تو با من بود

گله ای نیست زتو چون که خطا از من بود

تو ندیدی که دلم در پس یک صحبت مرد

سیلی سرد غرورم به دل غربت خورد

من از آوار نگاهت قفسی ساخته ام

من اگر ما نشدم چون که تو را باخته ام

این روا نیست که من را به بدی یاد کنی

من خراب تو شوم ، خویش خود آباد کنی

من از این بازی تقدیر فقط بد دیدم

هر چه بد کرد فلک با بدی اش چرخیدم

من اگر ما نشدم چون که دلم راضی نیست

بعد تو هیچ کسی لایق این بازی نیست

من اگر ما نشدم چشم به راهت بودم

من از آن روز ازل مست نگاهت بودم

تو ولی ما شده ای بی خبری از من ها

خاطرت نیست که من مانده ام اینجا تنها

خاطرت نیست که روزی من و تو ما بودیم

من و تو رهگذر کوچه ی رویا بودیم

ولی افسوس که این قصه ی خوش پایان داشت

من اگر ما نشدم درد دلم درمان داشت

من اگر ما نشدم ، آه دریغا فریاد

من و این قصه ی تلخ و تو و عشقی آزاد . . .

 

(( آدمک آبی ))

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 0:7 |
گر چه از دیدن رویش دل من نومید است

ولیکن پای رفتن نیست

صدایم میزند هر دم

صدای لی لی آن کوچه ها

من پا به پای او

که می رفتیم و می خواندیم شعر شکفتن را

ولیکن راه دیگر نیست

دلم در گیر یک مرگ است

سوالی میکند هردم

که آیا یاز می گردد ؟

سوالی کو به جایش مرگ شیرین تر

و میدانم که او هرگز

                                 بلی هرگز نمی آید

                                                                 به شهر سرد و تاریکم . . .

 

                                                            (( آدمک آبی ))

 

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 18:20 |

 

قلم بگذار بنویسم تو را به هر چه آئین است

قلم بگذار بنویسم که قلبم سخت غمگین است

تو یاری کن اگر قلبم ندارد تاب لغزیدن

نگاهی کن مرا آخر ندارم نای خندیدن

دلم از غصه ها خون شد قلم آخر تو کاری کن

که خشکیده نگاه من به جای من تو زاری کن

تو زاری کن به جای من مرا درگیر رویا کن

بگو که باز میگردد مرا دلخوش به فردا کن

مرا دیگر صدایی نیست تو بنویس از صدای من

تو تنها یادگاری از تمام لحظه های من

تو تنها یادگاری از تمام روز و شبهایم

تو بنویس از خیال من غروب سرد غمهایم

تو خط خوب باران شو مرا خیس و معطر کن

در آن حال و هوای خوش کمی چشم مرا تر کن

بکش رنگی به افکارم که بی رنگی غمی دارد

هنوز از خاطرات او دل من عالمی دارد

تو یاری کن دلم را و بگو از فرم چشمانش

از آن دردانه لبهایش بگو از حرم دستانش

بگو آغوش بازش را بگو آزاد و بی پروا

بگو از من بگو از او بگو از مردن فردا

بگو بعد از خیالش من ندارم لحظه ای فرصت

میان این همه مردم ندارم تاب این غربت

بگیر از من قلم جانم تمام هستی ام بنویس

شرابم آب باران شد برای مستی ام بنویس

گذشت از من گذشتن ها گذشتم از دو خط جانم

بیا بنویس و راهی شو قلم از وقت پایانم . . .

 

 (( آدمک آبی ))

 

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 18:43 |

بزن دنیا که تیغت سخت بران است

بزن دنیا نبرد عشق و ایمان است

بزن دنیا بزن کاری تر از این

بزن دنیا تو زخم از تیر نفرین

بزن دنیا که جانم جای حال است

بزن دنیا مگر مردن محال است

بزن دنیا دلم جا دارد امشب

خروش و خشم و سرما دارد امشب

بزن دنیا مرا دیوانه تر کن

شبم را با لهیبت شعله ور کن

بزن آتش به جانم هر چه دارم

بزن دنیا من اینجا جا ندارم

بزن دنیا مگر کوری کری تو

از این نا مردمان که بهتری تو

همان بهتر که مرگم از تو باشد

بود شیرین که دردم از تو باشد

هزاران زخم خنجر بر دل من

بزن دنیا و کم کن مشکل من

بزن زخمی که روحم شاد گردد

ز دردش عقده ام آزاد گردد

زنم فریاد از این عاشق کشی ها

طریق و رسم مرگ دلخوشی ها

زنم فریاد و این دل خون خون است

زبان در گفتن دردم زبون است

بزن دنیا که اینجا آخر ماست

هوای پر زدن در این سر ماست

بزن دنیا دگر کارم رها کن

مرا از دست این دنیا رها کن . . .

 

 

( ( آدمک آبی ))

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 7:8 |